۲۷خرداد عروسی دختر عموم بود و من برای حنابندان و عروسی زودتر از اداره پاس گرفتم و رفتم آرایشگاه وبعد هم خونه اما یه قفل گنده از داخل پشت در بود
لحظه رویاروئی با یه حقیقت تلخ رسیده بود
من دیونه شده بودم دستم را از رو زنگ بر نمیداشتم با سنگ به شیشه خونه میزدم مثل گنجشک سر کنده شده بودم تا اینکه درو باز کرد کولر را با درجه تند روشن کرده بود پنجره ها را کاملا باز کرده بود و حوله حمام را تنش کرده بود یعنی حمام بوده اما بو ی آفتی که توی خونه پیچیده بود و ضعیت ظاهریش گویای همه چیز بود
داد زدم فریاد کشیدم گریه کردم فحش دادم نفرین خودم کردم سر به دیوار کوبیدم و اونم خیلی عوض شده بود خیلی زیاد انم مثل من شده بود وسایلام را جمع کردم که برم نذاشت دعامون شد و من از شدت فشار عصبی بیهوش شدم و وقتی به خودم اومدم دیدم بالا سرم نشسته و وگریه میکنه و خواهش میکنه که تنهاش نذارم و قول داد که تمومش کنه من احساس میکیردم سقف خونه روی سینه من سنگینی میکنه و حسابی گیج بودم دیگه نه از داد و نه از فریاد و حتی از کلمه ای حرف خبری نبود مات بودم فکر میکردم خوابم ......
به خاطر اینکه حالم بهتر بشه به زور لباسام را تنم کرد و رفتیم خرید
و اون شب حنابندون نرفتیم با اون چشمها و صورت ورم کرده ام و از همه بدتر دل داغونم جای من اونجا نبود
از اون تاریخ به بعد بارها قول داد و زیرش زد بارها خواست یا تظاهر به خواستن کرد و زیرش زد و حالا امروز هم این داستان قول دادن و فراموش کردنش ادامه داره ..........
و داستان من هم ادامه داره .............
پ ن : به تازه واردها لطفا خوب بخونید بعد اگه نظری دارید نظر بدهید اگه نه بگذرید اینجا کسی مجبور به خوندن نیست و کسی هم مجبور به نظر دادن نیست اینو میتونید از لینکدونی تقریبا خالیم بفهمید
جسارت به بقیه همراهان نباشه ممنون که با من همراهید
نوشتم که دیر آمدنهاش شروع شد و ادامه پیدا کرد بهانه های ریز و درشتش و وقتی خونه می آمد شرمندگیش از تنها گذاشتن من و بیخبر گذاشتنم و دیر آمدنش البته هنوز هم هفته ای دو یا نهایت سه بار بیشتر نبود
من که سال اول ازدواج بعضی وقتها اگه شب مهمون بودیم یا خسته بودم صبح ساعت ۵ شروع میکردم به پختن ناهار دیگه زیاد با میل و رغبت این کارو نمیکردم آخه آدم دلزده میشه وقتی این همه زحمت میکشی و سفره را میندازی و بعد بدون اینکه این سفره همنشینی داشته باشه باید جمعش کنی و من هم بدون اون انگار گناه میکردم اگه لب به غذا میزدم
و این روند ادامه پیدا کرد زندگی عاشقانه ما، هدیه هایی که به هر مناسبتی به هم میدادیم ،بیرون رفتن هر روز ما دست در دست هم ، هم ادامه داشت
و خواب من هم همینطور وقتی کسی را این همه دوست داری و این همه دوستت داره باور خیلی چیزها برات سخت میشه و سعی میکنی بخوابی تا باور نکنی
زندگی ادامه داشت با یه تحول بزرگ و زنگ خطر بزرگتر و من هم در یک بهت و ناباوری
و من از شهر شوهرم بیزار بودم چون منو خیلی بیشتر تنها میذاشت و وقتی خانواده پر جمعیتش جفت جفت مینشستن سر سفره من باید منتظر با قاشق و غذام بازی میکردم تا با برادری که به خاطر اعتیادش خانمش ازش طلاق گرفته بود برگردن و برادره که ازش یه تنفر درونی داشتم هزار تا دروغ برام سر هم کنه که چی شده و کجا بودن من اما دلخوریم تموم نمیشد و بغض فرو خورده ام با تنها شدنم با شوهرم باز میشد و اون هم واکنش نشون میداد و خانواده اش میفهمیدن که ما با هم مشکل داریم البته این موضوع دو یا سه بار بیشتر نشد چون من خیلی زیاد اونجا نمیرفتم و اگه هم مجبور به رفتن میشدم اون چند روز را تحمل میکردم چون دلم نمیخواست پشت سرم حرف باشه
اگه خودش تنها میرفت بیرون من این همه درد نمیکشیدم اما میدونستم که با چه آدمی ( برادرش ) همه فن حریفی داره سر میکنه و این روز به روز بیشتر آزارم میداد و بیشتر از برادرش متنفر میشدم مخصوصا وقتی با اون حماقتش بیشتر سعی میکرد دیر امدنهاش را توجیه کنه
خیلی وارد بود خیلی پیش شوهرم از من تعریف میکرد و وقتی من به شوهرم میگفتم چرا با این میری بیرون ؟میگفت اون بیچاره چقدر از تو تعریف میکنه بعد تو اینجوری میگی خلاصه خیلی آزارم داد خیلی زیاد اصلا اون صحنه ها دروغ گفتنهاش و توجیه دیر آمدن هاشون و اون مظلومیت مصنوعی و همه کارهای دیگه اش اون همه زرنگیش برای بیرون بردن شوهرم با هر حیله ای که بعد هم مادر شوهرم میگفت شوهرت اونو میبره بیرون اون که تو اتاقش داشت ماهواره نگاه میکرد .......برام درد اور بود و حتی تا چند مدت قبل هنوز هم بود اما هنوز هم اون صحنه ها خیلی راحت توی ذهنم مجسم میشه و من عذاب میکشم
حتی شبهائی هم که زود می آمدن وقتی ساعت ۲یا سه شب بیدا میشدم میدیدم توی اتاق اون نشسته دارن ماهواره نگاه میکنن یا حرف میزنن و اینها از زمانی هم که من سه روز بعد از عروسیم رفتم شهرشون بود و من یعنی نوعروس بودم و همه به شوخی به اونها میگفتن نامزد هستن
ازش بیزار بودم وبرای منی که از کسی تا این حد متنفر نبودم این تنفر آزار دهنده بود درد آور بود و درد آورتر اینکه شوهرم بینهایت این برادرو دوست داشت وقتی ازش صحبت میکرد دوست داشتم فریاد بکشم و هر چی فحش بلد بودم نثارش کنم تا یه کم از این آزارهای موذیانه اش در وجودم کم کنم .............
ادامه دارد
پ ن : بابت خوشحالیتون و تبریکهاتون ممنونم باز هم برام دعا کنید
بعد از ۹ روز زنگ زد و بعد از ۱۰ روز دیروز امد دنبالم حالمون توصیف نکردنی بود تشنه دیدار هم و هر دو دلخور از هم
نشست داداشم باهاش با قاطعیت اما با تاکید های زیاد من با ملایمت باهاش صحبت کرد سرشو بلند نکرد اما خیلی بهش برخورده بود و خیلی دمق شد خداحافظی کردیم و رفتیم خونمون به همه در و دیوارها نگاه میکردم دلم برای همه چیز تنگ شده بود
دوباره با هم حرف زدیم مثل قدیمها و قول دادیم قشنگ زندگی کنیم و دلخوریهامون را باهم همون موقع با زبون خوش درمیون بزاریم
امروز هم با هم رفتیم دکتر و نی نی نازمون را دیدم وروجکمون دست و پا میزد اما هنوز جنسیتش معلوم نیست شاید یکی دو ماه دیگه مشخص بشه امیدوارم سالم باشه و سالم زندگی کنه این از هر چیزی اهمیتش بیشتره
باز هم برام دعاکنید میدونم دعاهای پاکتون برای زندگی من بی تاثیر نیست
دلم از کسی گرفته که برای رسیدن به من اشک میریخت از کسی که برای اینکه جواب ازمایش ما درست دربیاد درد میکشید و حتی خودش از قبل آزمایش تالاسمی هم داده بود که مطمئن بشه مشکلی برای یکی شدنمون نیست
دلم گرفته از کسی که جواب ازمایش را که گرفت از ذوقش از چند تا پله پرید پائین و گفت درست شد درست شد و همه نگاهش میکردن و به این ذوقش لبخند میزدن و من فقط خجالت کشیدم
دلم میگیره از کسی که وقتی یک روز بعد از عقد شناسنامه هامون را گرفتیم از ذوقش توی خیابون میپرید بالا
به خدا اغراق نمیکنم همش داره جلو چشام رژه میره
دلم برای عشقم تنگ شده
دلم برای خاطراتم میباره
دلم گرفته برای اون همه احساسی که به پای کسی ریختم که یک هفته است حتی یه زنگ نزده
دلم برای اون همه تلاش و پول و سرمایه میسوزه که به پای زندگی تو ریختم
خدایا (این همه شکستن سهم من نبود دل به گریه بستن سهم من نبود )
من زن بدی نبودم شاید مثل هر زن دیگه هر انسان دیگه اشکالاتی داشتم اما این همه بیمهری حق من نیست
میدونم بیماره میدنم مشکل داره و من با وجود اینکه از من سراغی نگرفته سر همه نمازهام با تمام وجودم براش دعا میکنم
نیمه های شب که بیدار میشم به یادش میفتم و نگرانش هستم
به رسم هر روز صبح که دنبال سرش آیت الکرسی میخوندم هنوز هم میخونم
خدایا تو کمکش کن یه نظر یه عنایت کافیه میدونم که صبرت زیاده اما این کودک نیاز به ارامش داره نیاز به عشق دراه نیاز به دوست داشتن داره خدایا کمک کن و برای این زندگی این همه فاصله چاره ای کن
خیلی دوستش دارم و خیلی دلم به حالش میسوزه که چه به روزگار خودش آورده
خدایا ممنونم بابت این همه ارامش که به من دادی میدونم موهبت خودت هست میدونم به خاطر وجود نازنینی هست که در وجودم گذاشتی خدایا این عشق و آرامش این لذتی که من از داشتن این کودک دارم به عشقم هم بچشان کمکش کن که آفت را تا ابد از زندگیش حذف کنه
خدایا همیشه دوست داشتم شوق تکان خوردن کودکم را با همسرم تقسیم کنم و الان ........
خدایا ممنون از این احساس زیبایی که در وجودم گذاشتی دوستت دارم خدایا به من و شوهرم و کودکم کمک کن
پ ن: ممنون از همه دوستانی که برام کامنت گذاشتن و متاسفم که نگرانتون کردم برام دعا کنید
من الان یک هفته هست آخرین حربه را به کار گرفتم شاید خدا یه فرجی کنه امیدوارم که این اتفاق خوب بیفته این حربه قهر هست من یک هفته هست خونه مادرم هستم و از شوهر عاشق پییشه من هیچ خبری نیست حتی یه اس ام اس که تو کجائی و کجا رفتی و من نگران سرنوشت کودکی هستم که نا خوداگاه سر از زندگی ما در آورده برام دعا کنید برای من و شوهرم و کودکم
دلم میگیره بغض میکنم که چه جوری کسی که این همه عاشق بوده زندگیش را به تاراج دود داده عشقش که من بودم را با کودکی که در بطن میپرورانم فراموش کرده خدایا نمیدونم اخر این قصه تلخ چی میشه حتی این موهبت زیبای الهی هم نتونست با احساس پدر بودنش و پدر شدنش اونو به خودش بیاره و حتی خیلی بدتر از قبل شده وقیح شده و بی حیا
خدایا من عشقمو میخوام من زندگیم را میخوام من میخوام بچم با احترام از پدرش همه جا اسم ببره من نمیخوام گونه زیبای کودکم از شرم داشتن چنین پدری گلون بشه
خدایا خودم و زندگیم و کودکم و شوهرم را به دستهای توانای تو میسپارم یا ارحم الراحمین به معصومیت دیدگانی که تا ۶ ماه دیگه گشوده میشه نظری کن
التماس دعای شدید از همه شما میدونم یه لطف یه نظر عنایت خدا هر ویرانه ای را اباد میکنه و امیدوارم این معجزه برای من هم رخ بده
حالم بهتر بشه بقیه قصمو مینویسم به امید اینکه به خوشی تمومش کنم
نوشتم که بو ازارم داد
نوشتم زندگی با همه قشنگیهاش برای ما جریان داشت و نوشتم که عشق ما برای همه شناخته شدنی بود و نوشتم از اخلاقهای خودم و عشقم
نوشتم تا بدونم تا یه روزی اگه شد بدونه
نوشتم از صابخونه ای که خیلی اذیتمون میکرد و ما خیلی زود مجبور شدیم از اونجا کوچ کنیم و دوباره شروع شد گشتن دنبال خونه تا اینکه خدای بزرگ باز هم لطف و مهربانی بینهایتش را شامل حالمون کرد و خدا یه خونه مناسب یه جای مناسب و یه صابخونه خوب نصیبمون کرد خدایا شکرت
نوشتم بو آزارم میداد اون بو هر چی هست توی نوشته های من حتی نوشته های شخصیم اسمش آفته
بوی آفت برام بوی زخم کهنه میداد که یه روزی یه جائی از نوشته هام به اون خواهم رسید اما عشق من اصلا این چیزا بهش نمیخورد اون حتی بوی سیگار هم حالش را بد میکرد پس چه جوری میتونست ......
از اون خونه که رفتیم گفتم خدارو شکر دیگه به قول اون همسایه ها روی پشت بوم نمیکشن که بوش تو خونه بیاد
اسباب کشی کردیم و تو نازنین همسرم نذاشتی آب توی دلم تکن بخوره با وجودی که من همراه لحظه هات بودم چه خوشی چه ناخوشی و پا به پات دنبال خونه توی همه نقاط شهر امدم اما تو در مقابل من و اینکه نمیتونی برای من خونه بخری احساس شرمندگی میکردی و من تو رو همیشه به اینده قشنگ امید میدادم و تو لبخند میزدی و دنیا را با همه زیبائیهاش با لبخندت به من هدیه میدادی و بعضی وقتها این قضیه برعکس میشد و تو بودی که باران را به شکر خدا وامیداشتی
یه روز دیگه یه ظهر دیگه یه باران خسته از کار روزانه به امید اینکه بقیه روز را در کنار همسرش سپری کنه خستگیها رو دور ریخت و رسید به خونه که بدون اینکه مانتو را از تنش بکنه غذا گرم کنه تا شوهرش که میاد همه چیز اماده باشه
رسید خونه اما تمام خستگیهای دنیا روی تنش خونه کرد دوباره بوی افت یه قصه را در ذهنش تداعی کرد یه شک نزدیک به یقین و دو تا باران را در وجودش متولد کرد یه بارانی که میگفت کار خودشه و بارانی که باران را ملامت میکرد که نه تو اشتباه میکنه
آخه خدا من چه میدونستم که چشمهای سرخش از اون میگرن مزمن نیست من چه میدونستم که میشه آفت کشید و از سیگار متنفر بود من چه میدونستم که آرزوهای من امید من یه تکیه گاه دیگه داره یه تکیه گاه خیالی و ........
عصبانی شدم یادته بهت گفتم اینجا هم همسایه ها روی پشت بوم نشستن دوباره همون بوئی میاد که توی اون خونه می آمد و تو انکار کردی و انکار و مثل همیشه من برای آرامش خودم برای فرار از این و.اقعیت باور کردم و باور
زندگی هنوز زیبا بود مثل این روزها نبود که تو حتی شب عید امسال هم منو تنها گذاشتی همیشه با من بودی و من به این باور میرسیدم که من اشتباه میکنم
یه روز یادمه دیر امدی و به من نگفته بودی سابقه نداشت و من در به در دنبال تو روی خطهای تلفن بودم پیدات نکردم زنگ زدم تاکسی تلفنی که بیام در خونه همکارت شماره اش را نداشتم که تو از راه رسیدی و من مثل باران گریه میکردم ............
تو دروغ گفتی و من الان میفهمم که دروغ بوده شروع شده بود مصرف خارج از خونه چون شامه تیز من کار دستم داده بود یا کار دستت میداد نمیدونم
شروع شد خاموش بودن موبایل دایورت کردنش و دنبال بهانه گشتن برای دعوا که من هم با اون حماقتم خیلی راحت این بهانه را به دستت میدادم و بعد تو بودی که از خونه بیرون میرفتی و دوباره موبایل خاموش یا دایورت و چشمهای من تا امدن تو میبارید و به زمین و زمان نفرین میکرد اما یه چیز بگم هنوز هم باور نمیکردم که تو مصرف میکنی
و من باورت میکردم وقتی بعد اون همه دعوا خونه میامدی و از من معذرت خواهی میکردی میبوسیدیم و اشک میریختی که ناراحتم کردی و تنهام گذاشتی و وقتی میگفتم کجا بودی میگفتی توی خیابونها و هزار تا حرف دیگه که من با تمام باهوشیم نمیخواستم باور کنم دروغه
نمیدونم شده یه واقعیت را بدونی اما باورش نکنید نمیدونم شده برای فرار از همه چیز تقلا کنی که به خودت هم دروغ بگی نمیدونم شده بین زمین و آسمون یه نگات به بالا باشه و یه نگات به زمین
نمیدونم اما حال و روز من اون روزها اینجوری بود ......................
این اتفاقها خیلی زود افتاد یعنی ۱ یا دو سال بعد از یکی شدنمون .............
خاطرات زندگی من در سال ۸۴:(سال اول ازدواج)
زندگی با همه پستی و بلندیهاش میگذشت و شاید از شانس بد ما یا عجله ای بود که داشتیم و گیر یه صابخونه بد افتادیم روزگارمون را تلخ میکرد و من و شوهرم مثل این جوجه های بارون زده اگر چه در مقابل حرفهاش جیک جیک میکردیم اما بعدش در خلوتمون تنها اغوش همدیگرو داشتیم ما یاد گرفته بودیم زندگیمون را خودمون بسازیم و کسی را در جریان مشکلاتمون قرار ندیم این خصلت من بود و شوهرم و حتی اگه هم میخواستیم بگیم کاری نمیتونستن برامون انجام بدن جز اینکه غصه بخورن
روزگار و زندگی تازه متولد شده ما واقعا شیرین بود شوهرم جای تمام غمها و غصه ها و نداشته های من بود عصر که میشد منو به زور بیدار میکرد اگه ظرفی بود شسته بود میوه می آورد و حسابی منو سر حال می آوردد بعد هم اهنگ میذاشت و حسابی قر میداد و صدای خنده ما از در بیرون میرفت و یا آماده میشدیم که بریم پیاده روی یا موتور سواری
روزگار قشنگی بود همه چیز ناب و بکر بود مثل احساس ما
ما مثل دو تا کبوتر بودیم که یه زندگی زیبا را برای خودمون درست کرده بودیم جدا از بحثها و اختلاف نظرهای اول زندگی
شاد بودیم و شوهرم هر محفلی را شاد میکرد مادرم با دیدن زندگی زیبا و آرامش ما اشک در چشماش حلقه میزد و دستای مهربون و زحمتکشش را بالا میبرد آروم از خدا تشکر میکرد که پیش پدرم که خیلی زود تنهامون گذاشت روسفیده
با هم سر کار میرفتیم با هم بر میگشتیم و دوست و رفیق هم بودیم مونس هم با هم میخندیدم و با هم همه چیز با هم بود با هم ناهار میخوردیم با هم کار میکردیم با هم شام میخوردیم با هم ظرف میشستیم با هم جارو میزدیم و زندگی نقلی ما پر بود از آهنگهای شاد و تعریفهای آب و تابدار شوهرم و خنده های سر مستانه ما همه خونه ما را دوست داشتن یه جاذبه قشنگی داشت یه شادی واضح و یه آرامش نهفته
مهربونیهای عزیز من دست و دلبازیهاش باعث شده بود هیچکی از وضع مالی ما خبر نداشته باشه همون چیزی که ما میخواستیم برای مهمون سر از پا نمیشناخت و هر چی در توانش بود توی سفره میذاشت
تا یه پاداشی میگرفت شال و کلاه میکردیم و تو بازار بودیم همیشه بهترین لباسها به تن ما بود
زندگی زیبا و جاری بود اما
خدایا این بو دوباره یه روز که از سر کار امدم ازارم داد و من به کتری برقی دست زدم دیدم گرمه تنم سوخت از این گرما من بهش گفتم عصبی شد گفت یعنی من نمیتونم چائی درست کنم و بخورم گفتم این بو چیه پس گفت باران دوباره فکرای بد کردی و من دوباره خجالت زده شدم از این افکار بد ..............
...............................................................................................................................
دلنوشته های امروز من :
خدایا ما هرگز تو رو از یاد نبردیم همیشه شکرت میکردیم که چه جور همه چیز رو تو برای با هم بودن و زیر یه سقف بودن جور کردی خدایا ما هیچ وقت ناشکری نکردیم خدایا ما هیچ وقت غر نزدیم خدایا ما هیچ وقت محبتهای تو رو از یادمون نمیرفت پس چرا بهارما به تاراج رفت خدایا ما همه این زیبائی ها رو معجزه تو میدونستیم و میدونستم که خیلی هوامون را داری
خدایا خوشبختی من را کدوم چشم بد ازم گرفت خدایا خوشیهام را کدوم گناه ازم گرفت
خدایا چرا شب عید امسال من بدترین شب بود چرا توی تنهائی خودم باید گریه میکردم و سه روز به چشمهای ورم کرده ام خط چشم و سایه بکشم و برای سردرهام قویترین مسکنها رو استفاده کنم ؟خدایا امسال خیلی تنها بودم
خدایا سر سجاده نشستم تا تو تمومش کنی این کابوس روزها و شبهای من را
خدایا چه صبری داری چه صبری من سه ساعت سر سجاده گریه کردم و همونجا خوابم برد تو کجا بودی خدا مگه اون شب نیاز مند تر از من هم بود که سراغی از من نگرفتی ؟خدایا مگه تنهاتر از من مگه سرخورده تر از باران هم سراغ داشتی ؟
خدایا اشکهام را میبینی ناله های ساکتم را میشنوی و خرد شدنم را ؟
خدایا روزهای قشنگم را از تو میخوام و تا بهم ندی دست از سرت بر نمیدارم جائی جز در خونه تو ندارم و کسی را جز تو ندارم خدایا میدونم زندگیم همین الان هم زیباست و عزیز من هنوز یه مرد خوبه با یه عیب بد من میخوام این عیب بد را از زندگیم بیرون ببری من منتظرم خدا منتظر لطف تو منظر کرم تو من منتظرم خدا منتظر معجزه تو در زندگی من
(مربوط به شهریور یا مهر ۸۴)
عزیزم وقتی بخونیم نمیدونم چی میگی اما خوب میدونی که بزرگنمائی بدیهام چیزی به اسم خوب بودن باران وجود نداره
اما میخوام یادآوری کنم به خودم و به تو که همه اون بدیها هم به دلیل دوست داشتن بی اندازه من بود
و میخوام بگم که میگفتی که بدون من نمیتونستی از عهده مدیریت زندگی بربیای پا به پات کار کردم و هر چی بود برای زندگی بود و حتی اگه پس انداز اندکی میموند اون هم برای روز مبادا بود
بعضی شبها که اون درد مزمن و ازار دهنده به سراغت می آمد تا تا وقتی آروم نشی خوابم نمیبرد و حتی از درد کشیدن آروم و بیصدای تو من اشک میریختم و تو همیشه میگفتی این قرص و دارو ها منو آروم نمیکنه دستهای مهربون تو ذکر آیت الکرسی که بهم فوت میدی ارومم میکنه و چقدر صبح از بیخوابی من شرمنده میشدی و معذرت خواهی میکردی و من فقط میپرسیدم خوب خوبی ؟
شاید زیادی به خانواده ات حساس بودی خانواده ای که از نظر من برای عروسی ما برای زندگی ما کاری نکردن و برادرهات سهم بیشتری از اونها داشتن میدونی زیادی براشون کار انجام میدادی و اگه من به جای خواهرت میگفتم فامیلت اوقات من و تو تا یه ساعتی تلخ بود آخه این همه حساسیت برای چی بود تو اون یک ساعت احساس میکردم با همه تلاشی که برای زندگی کردم و با همه عشقی که بهت دارم غریبه ترین انسان در قلب و مغز تو هستم و باعث میشد نه در وقتی که مشکلات مالی بهم فشار میاره بلکه زمانی که احساس میکردم اونها را بیشتر از من دوست داری بهت یادآوری کنم که هیچ کدوم کاری برای تو نکردن و من بودم که یک هفته بعد از عروسی در به در دنبال کار گشتم و تمام سرمایه ام را خرج زندگی تو کردم میدونستم غرورت جریحه دار میشه اما غرور من هم زخم میخورد وقتی که پای خونواده ات به میون میومد باران غریبه میشد
اونها به من هیچ وقت بی احترامی محرزی نکردن چون من هم حرمت نگه میداشتم اما این حساسیتهای بیجای تو باعث میشد دوستشون نداشته باشم اگر چه به روی خودم نمی آوردم
خیلی حساس بودی و اگه توی یه جمعی موقع حرف زدن یا هر کار دیگه نگات میکردم تو بعد میگفتی چرا اشاره دادی مگه چی میگفتم چرا چشم غره رفتی مگه چیکار کردم و کلی ناراحت میشدی و من همیشه سعی میکردم آروم از خودم دفاع کنم
هیچ وقت توی این بحثها حرف بدی نمیزدی و فقط دلخوریت ازارم میداد
با تمام وجودم دوستت داشتم و دوستت دارم
همیشه توی زندگی ته مانده های ذهنی من را حس شکاک بودن پر کرده بود شاید خفیف بود اما بود
وقتی می آمدم خونه تو آماده بودی که غذا رو بکشی تقریبا شاید یک ربعی زودتر از من میرسیدی سفره اماده بود و تو غذائی که من شب درست کرده بودم و گرم میکردی و آغوش من و تو به روی هم باز میشد
و این شده بود یه روند زندگی اگر چه عادی اما دلپذیر
یه روز متوجه شدم هر وقت میام خونه یه بوی عجیبی هم هست و گاهی که تو بعد از من خونه می آمدی این بوی عجیب وجود نداشت دوباره به اون حس شکاک بودنم و این شامه تیزم لعنت فرستادم اما هیچ وقت نتونستم احساسم را بیشتر ازت پنهان کنم و حتی دلخوریهام را اما در این زمینه باور نمیکردم و چند بار تونستم خودم را کنترل کنم تا اینکه یه روز بهت گفتم این بو چیه تو گفتی ببخشید رفتم دستشوئی حواسم نبود غذا یه کم ته گرفته
گفتم بوی غذا نیست یه بوی بده بوی ...........بوی آفته و تو گفتی شاید همسایه ها رو پشت بوم این کارو میکنن من باور کردم چون به قیافه عشق من این چیزها نمیخورد چون با من میرفت و با من میآمد وقتی برای این کار نداشت برای اینکه خودم را از شر این حس بد رها کنم به خواهرم گفتم خواهرم هم کلی دعوا کرد که چی ازش دیدی که اینو میگی این که همیشه و همه جا با تو هست و بقیه وقتها هم که سر کاره اصلا بهش این چیزها میخوره که تو دوباره شکاک بودنت گل کرده و من کلی شرمنده شدم ازش معذرت خواستم
اما این بو دوباره ازارم داد ..........
اگه تا قبل از سال نیامدم سال خوبی را برای همه همراهان عزیزم آرزو میکنم
دلم یه هوای تازه میخواد یه عالمه اکسیژن که توی ذراتش عطر وجودت را به تمام سلولهام وارد کنم
مهربونم از همه بدیهام نوشتم از روزگار خوشی که با هم داشتیم و از روزهای شیرینی که من با حساسیتهام با وابستگیهام تلخش کردم روزهای ناب نوعروسی که برگشتی نداره
خوشیهامون کم نبود اما مشکلاتی که یک دهم زندگی را شامل میشد طعم تلخ اون روزگار را به یادم میاره
شاید تو هم بی تقصیر نبودی و شاید نباید این همه لی لی به لالای من میذاشتی شاید نباید حساسترم میکردی با حرفهات و کارهات
یادم نمیره که اوایل زندگی تو رفتی باشگاه و ۹ که میرفتی ۱۱ شب میرسدی خونه روزهای فرد و من چقدر غر زدم تا رفتی و چقدر ادا و اصول در میاوردم وقتی میامدی و در اخر مجبور شدی رهاش کنی همین ذره کوچک دلخوشی را برای توئی که از دوستهات و از شهرت دور بودی و از خانواده ات گرفتم به بهای عشق یا خودخواهی
چقدر بد بود اون حالی که من داشتم و چقدر بده که الان درک میکنم که چقدر آزادی تو رو سلب کردم موجودیتت را و تو چه صبور بودی عزیزم چه صبور که فقط رضایت منو میخواستی من میدونستم اشتباه میکنم اما این عشق بیمارگونه من حتی من را به گریه در میاورد و من میگفتم من خیلی بدم و تو میگفتی این حرفو نزن تو بهترینی من میگفتم میترسم زندگیمون خراب بشه و تو میگفتی من نمیذارم تو نخواستی و نذاشتی اما .............
برای این اما برای این گفتن از غرورم باید بگذرم
برای این اما برای گفتن از اینکه راززندگیم بر ملا بشه نباید واهمه داشته باشم
اما هنوز ته مانده های غرور و واهمه های زندگی باران را در تردید گفتن و نگفتن گذاشته
بغض عجیبی دارم
دیشب من میگفتم و تو سعی میکردی پنهانی اشک بریزی تا من نبینم اما من با قطره قطره اشک تو فرو ریختم
من میشکستم و شکستنم را حاشا میکردم تا تو نفهمی
دیشب من گریه کردم و تو گریه کردی
دیشب من دستهای تو را گرفتم و تو به دستهایم بوسه زدی و قطره اشکی را به دستهایم بخشیدی
دیشب من گفتم و تو سکوت کردی
دیشب سر به دامانم بردی و از من به خاطر صبوریم تشکر کردی و گریستی چه گریه تلخی و من باز شکستم از شکستن تو
عشقم بدان تمام بند بند وجودم از هم پاشید تا بتوانم چیزی جز عشقم را به تو هدیه کنم
آری هدیه هدیه ای که مستلزم آن شکستن من و تو بود تا روزهای زیبایمان را ابدی کند و راز نا زیبای زندگیمان عشق زبانزدمان را مخدوش ننماید .
